X
تبلیغات
داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه

سلام اینم وبلاگ من هستش اگه حوصله کردین به این وبلاگ هم سری بزنیدali38.blogfa.com
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 18:48  توسط دانیال  | 

قبول کن. همه اش تقصیر تو بود. اگر تو پیدایت نمی شد، دل من که اهل این حرف ها نبود. اینهمه با دختر ها ارتباط داشتم، بیچاره ها حتی می ترسیدند از 5 متری من رد بشوند چه رسد به ... آخر مرا چه به عشق و عاشقی؟!! من ... یوسف...سید یوسف  که حتی پسر ها آرزو داشتند دو کلام باهاشان هم کلام شوم،‌ حالا... .
نمی دانم از کجا پیدایت شد. آن هم درست روز اول امتحان های پیش دانشگاهی. مثل آدم داشتم درسم را می خواندم که یکدفعه تلفن زنگ زد،‌ و این یعنی سه سال بدبختی، بد بختی که چه عرض کنم...
صدایی گفت: سلام.
کمی تامل کردم و جواب دادم.
گفت: من مزاحمم؟!!
مزاحم؟! عجب مزاحمی هم. مزاحمتی که تا سرحد جنون پیش آمد. خودت هم نفهمیدی چه بدعتی را پایه گذاری کردی، ‌با همین یک جمله، نمی دانم. باور کن هنوز هم نمی دانم، ‌عذاب گناهی ناکرده بود یا امتحانی سخت بر یک ... بر یک دیوانه. امتحانی که جوابش هنوز هم مشخص نیست. شاید، شاید هم یک رحمت بود. یک لطف بر یک تنهای تنهای تنها برای آنکه تنها تر شود...
گفتم: خوب، ‌بعدش ؟
گفت: همین!
گفتم: مشکل خودتان است....
صبر کن ببینم! شاید مهدی هم زیاد بی تقصیر نباشد. آخر می خواستم گوشی را بگذارم، ‌اما ... اما صدای مهدی در گوشم  مرا مردد کرد. تردیدی که به یک فاجعه ختم شد. بیچاره دلم. بیچاره دلم و بیچاره دلت ...
« ما برای وصل کردن آمدیم        نی برای فصل کردن آمدیم»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 21:7  توسط دانیال  | 


Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 21:3  توسط دانیال  | 

لنا کوچولو

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

__________________
بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است ...

اگه مطالب وبلاگ خوبه یه نظری بزارید تا از اینم بهتر بشه

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 20:54  توسط دانیال  | 

داشتان love

شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 20:51  توسط دانیال  | 

وظیفه عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.


+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 20:50  توسط دانیال  | 

شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 23:58  توسط دانیال  | 

از فردای اون روز بیشتر تلاش میکردم و بیشتر کار میکردم و برای خوشبختی و رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم از تنهایی خلاص بشه و یک همدم برای خودش داشته باشه. مادرم دیگه افسرده نبود و روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد. از پدر ندا گاهی نامه به دستم میرسید و منم از



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 13:11  توسط دانیال  | 

 

درست یک سال پیش تابستون بود که دیدمش، با همون نگاه اول مهرش به دلم نشست ، چیزی درون اون بود که منو به طرف خودش جذب می کرد. پیش خودم عهد کردم هرجوری که هست باهاش آشنا بشم.هیچی ازش نمیدونستم نه اسمی نه آدرسی فقط اون روز غروب تابستون به اندازه ی یک نگاه توی شهرک دیدمش همین.

روزها گذشت و من دیگه اونو توی شهرک ندیدمش ، بدجوری فکرش ذهنمو مشغول کرده بود ،رفتارم عوض شده بود یک حالت عجیبی درون خودم حس میکردم حالتی که بعدا. . .

ادامه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 14:41  توسط دانیال  | 

دوستان چون نوشتن بهترین داستان زندگیم خیلی طول می کشه به پیشنهاد دوستم حامد جان تصمیم گرفتم که براتون قسمت قسمتش کنم .
می تونید در قسمت زیر اولین قسمت داستان عشق من رو بخونید...
همه چیز خیلی ساده شروع شد ،خیلی اتفاقی ،توی دانشگاه ، اولش که دیدمش نفهمیدم عاشقش شدم ، فقط یه احساس جدید و عجیبی پیدا کرده بودم ،از یه طریقی باهاش آشنا شده بودم چون با دختر عموی دوستم دوست بود ...
توی کلاس فیزیک با هم کلاس بودم ولی چون اونا جلسات اول نیومده بودن جزوشون کامل نبود برا همین جزوه منو قرض گرفتن ، منم از خدا خواسته ...
از همون اول گرفتار نگاهش شدم ، بد طورم گرفتار شده بودم ، دیگه هیچ راه فراری نبود.
نمی دونم چرا روزی که دیدمش یه احساسی مثل افسردگی داشتم ، حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم ، نمیدونم چم بود ، جالب هم اینجاس که اصلا نمی دونستم مربوط به اونه ولی هر چی که بود با اینکه ظاهرش تلخ بود ولی در کل برام شیرین بود و نمی دونستم که چرا داره از این حالت خوشم می اد...
خلاصه منم بعد از یه مدت که گذشت و چند بار دیدمش تازه متوجه شدم که این احساس عجیب من مربوط به اونه ، تازه فهمیدم که ای دل غافل به همین سادگی عاشق شدم ، تازه دیدم که عشق خیلی ساده میاد سراغ آدم ولی ساده رهاش نمی کنه.
این خیلی سخته که آدم یه نفرو تا پای جان دوست داشته باشه ولی از احساس اون نسبت به خودش با خبر نباشه ، تقریبا آدم دیوونه می شه ، منم دقیقا همچین حسی داشتم ...
بعد از یه مدت که فهمیدم این حال خراب من فقط با وجود و حضور اونه که تسکین پیدا می کنه دیگه تصمیم گرفتم که برم سراغش ، ولی به محض اینکه این تصمیمو گرفتم  یه ترس عجیب به سراغم اومد ، تازه یه ترسی هی بهم می گفت که اگه بگه نه چی ، اگه از تو خوشش نیاد چی ، اگه اصلا پای کس دیگه ای وسط باشه چی ؟
نمی دونم چرا این ترس و این سوالات اومد سراغم فقط می دونم که هر چی که بود ، خیلی داشت اذیتم می کرد ، حتی یه لحظه ام که فکرشو می کردم دیوونه می شدم ، خلاصه همین ترس جلومو گرفت و نگذاشت که جلو برم.
دیدن وقتی پسرا می خوان برن سراغ دخترا می گن آقا می ریم شد شد ، نشدم نشد ، ولی این برا من فرق می کرد ، دیگه نشدم نشد تو کار نبود ، حتما باید می شد ، منم برا همین تصمیم گرفتم که بی گدار به آب نزنم...
البته اینم باید بگم که من تا اون موقع نه به هیچ دختری شماره داده بودم نه سراغ کسی رفته بودم نه اصلا به کسی متلک انداخته بودم ، چون اصلا تو این نخا نبودم و اصلا هم از این کارا خوشم نمیاد ، ولی اینا رو نگفتم که بخوام بگوم من خیلی آدم مثبتیم چون نیستم فقط از این کارا خوشم نمیاد ، اینا رو گفتم که متوجه بشید این یکی قظیش برام با همه فرق می کرد و نمی تونستم مثل بقیه بهش نگاه کنم ...
به همون دلایلی که بهتون گفتم من اثلا بلد نبودم که چطوری برم سمتش و بهش ابراز علاقه کنم ، برا همین تصمیم گرفتم برم سراغ همون دوستم که ما رو با هم آشنا کرده بود ، تا اینطوری اصولی تر هم عمل کنم که خدای نکرده از دستش ندم.
منم همین کارو کردم و رفتم سراغ دوستم ، ولی ای دل غافل چشمتون روز بد نبینه یه اشتباهی پیش اومد که کلی ما رو از هم دور کرد.
خوب دوستان فعلا تا همین جا رو داشته باشید تا انشاالله دفعه بعد براتون ادامه قشنگترین داستان زندگیم رو بنویسم ، امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشید و ادامه داستان رو هم بخونید
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 14:34  توسط دانیال  |